دلنوشته شماره ۴۹
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 16:03
زندگی همواره آبستن تجربه های تازه است. افسوس که این تجربه ها را ما گلچین نمی کنیم. هر اتفاق که می افتد، مسبب احساس تازه ایست. از غایت عشق گرفته تا خشم و استیصال و اندوه و افسوس. هر اتفاق مثل یک بمب ساعتی است که به نرمی به میان روزمره هایمان سر میخورد و یک روز بی هوا منفجر میشود و دنیایمان را زیر و ر...
دلنوشته شماره ۵۰
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 16:03
نگران نباش خدا میداند که چقدر سخت تلاش کردهای وقتی قلبت مملو از درد است، وقتی احساس میکنی که زندگیت ساکن و زمان در گذر است، خدا انتظارت را میکشد ... وقتی هیچ اتفاقی نمیافتد و تو ناامیدی، و ناگاه دیدگاه روشنی در مقابلت آشکار شد، و نوری از امید در دلت جرقه زد، خدا در گوشت نجوا کرده است … وقتی اوضاع رو...
دلنوشته شماره ۵۱
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 16:03
نا امید چرا؟ ما وسط اندوه و درد ایستادهایم و بیشتر از هر بار دیگری زخمی و آسیب دیدهایم اما ناامید نه! ما جنگجوهای خودساختهای که از دردهامان سلاح ساختیم، هرقدر عمیقتر: تیزتر، برندهتر، کاریتر! اشتباه میکنند که زخمیترمان میکنند، اشتباه میکنند که نمک روی زخمهامان میپاشند، اشتباه میکنند که خنجر وسط اندوه...
دلنوشته شماره ۵۲
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 16:03
یه دیالوگ مودی تو سریال "Peaky Blinders" هست که میگه: خیلی از آدمها تو زندگیشون یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه اون آدم سابق نشدن، از يه جايى به بعد احساسشون يخ مىزنه، ديگه دردى حس نمىكنن و هيچكس هم نمى تونه يخ احساسشون رو باز كنه، و اين خودش از هر دردى دردتره.
دلنوشته شماره ۵۳
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 16:03
گاهی باید رها کرد همه چیز را و گریست. آدمی بعد از گریه، در آرامترین و امیدوارترین حالت ممکن قرار میگیرد. درست مانند آسمان، که بیقرار و بغضآلوده و ابریست و برف که میبارد؛ به طرز شگفتآوری آرام میگیرد. بغضِ آسمان که تمام شد، خورشید میتابد و برفها آب میشوند و صلح و آرامش، به آسمان و طبیعت باز میگردد. بغ...
دلنوشته شماره ۵۴
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 16:03
کاش یکی باشد مهربان و ساده , بی کینه و نترس,بیاید و بخواهد که بماند و چشمهایش همیشه برای خوب دیدن ها باز و برای بدی ها بسته باشند, یکی باشد که از دل گذشته باشد, و جان بدهد برایِ بودنش کنارِ این حجمِ عظیمِ علاقه هایِ از تهِ دل, ولی آن قسمتِ مغزش که فرمان رفتن را میدهد که هوسِ نماندن را در دل و جانش ر...
دلنوشته شماره ۵۵
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 16:03
یه قسمت از حرف های اسکارلت تو برباد رفته رو خیلی دوس دارم اونجا که هر وقت یه ناراحتی و مشکلی براش پیش میومد همیشه میگفت(امروز بهش فکر نمیکنم فردا بهش فکر میکنم...!)و اینکه فردا هم یادش میرفت بهش فکر کنه...! خیلی دوس دارم روند اسکارلت رو پیش بگیرم! چون فکر کردن به خیلی چیزا جز فرسودگی ذهن و ناراحتی چ...
دلنوشته شماره ۵۶
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 16:03
ای مرگ … کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده و از تو گریزان است! فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند! تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند ! تو فرستاده سو...
دلنوشته شماره ۵۷
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 16:03
بعضی وقتا میرسه که دیگه از همه چیز بریدی. تموم آرزوهات ته میکشه. به یادت بچگی هات میفتی که چقدر آرزو داشتی و خندت میگیره. تو این موقع، هیچ آرزوی دنیایی ای برات باقی نمونه و فقط یک آرزو داری و اون هم مرگه. چقدر خوبه که خدا این آرزو رو زودتر برآورده کنه
دلنوشته شماره ۵۸
-
تاریخ: 1402/6/29 ساعت: 16:03
هیچ وقت آدمی نبودم که از مامان و بابام پول بگیرم یا دنبال کادوهای پارتنرم باشم یا توی کافیشاپ مهمون اینو اون بشم ،کسی نبودم که روز تولدش سوپرایزش کنن و توی هدیه غرق بشه یا هر چی که می خواد توی دقیقه براش فراهم بشه ،تا جایی که یادمه در حال درس خوندن و کار کردن برای رسیدن به چیزایی که می خواستم بودم و...