ای مرگ … کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده و از تو گریزان است! فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند! تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند ! تو فرستاده سوگواری نیستی، تو درمان دلهای پژمرده میباشی! تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی! تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده، آنها را از رنج
برچسب:
نویسنده: حمید زارعی
تاريخ: چهارشنبه
29 شهريور
1402 ساعت: 16:03