کاش یکی باشد مهربان و ساده , بی کینه و نترس,بیاید و بخواهد که بماند و چشمهایش همیشه برای خوب دیدن ها باز و برای بدی ها بسته باشند, یکی باشد که از دل گذشته باشد, و جان بدهد برایِ بودنش کنارِ این حجمِ عظیمِ علاقه هایِ از تهِ دل, ولی آن قسمتِ مغزش که فرمان رفتن را میدهد که هوسِ نماندن را در دل و جانش ریشه میدَواند مُختلُ از کار افتاده باشد, کسی که هیچوقت رفتن را بلد نباشد حتی راه و رسمِ همه ی بی مهری ها را هم, و هیچوقتِ فکرِ رفتنش و تنها بودنِ دوباره, چاقو
برچسب:
نویسنده: حمید زارعی
تاريخ: چهارشنبه
29 شهريور
1402 ساعت: 16:03